shabe.darya@yahoo.com
۩۞۩ღ فقط به خاطر دلم ღ۩۞۩
"" تک ستاره اسمون دلم ""
جی ام آی
عاشق تو
پاییز همیشگی
دلهای پاک
بازی سرنوشت
احساسی به وسعت آسمون
همکلاسی
سس خور
راهب
يك داستان عجيب لطفا آن را تا انتها بخوانيد
اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»
مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»
راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.
راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .
لطفا به من فحش نديد؛ خودمم دارم دنبال اوني كه اينو براي من فرستاده مي گردم تا حقشو كف دستش بگذارم.
پ.ن۱ : خداحافظ تا ...
پ.ن۲: چند روز دیگه تولد وبلاگه. تنهاش نذارین.
مسافرت شمال 2 (قسمت دوم)
سلام
آفرین به بچه درس خونا ![]()
خوان ششم و هفتم + حواشیه سفر رو با هم تعریف میکنم.![]()
خوب تا اونجاش گفتم که شوهر خاله چپ و راست واسمون بستنی و تنقلات میخرید. ما هم مثل چیز
کیف میکردیم. دریغ از این که چه سرنوشتی در انتظارمونه.
وسطای راه بودیم. یادمه دو طرف جاده درخت بود بطوری که یه ذره آفتاب گیر نمیومد. دیدم یه بوی بدی میاد یواش یواش جلومو هم نمیدیدم یهو گفتم آتیـــــــــــــــــــــــــــــــش. همه درو باز کردن و به بیرون شیرجه زدن٬ غیر از خالم
من هنوز انگیزشو از این کار نفهمیدم.
خلاصه اینکه نمیدونم چه جوری ماشین آتیش گرفته بود
به هر نحوی بود خاموشش کردیم.
هر مسئله بدی که پیش میومد من کلی میخندیدم٬ به خاطر همین اخلاقم بود که خالم گیر داده بود باهاشون برم.
در هر صورت به مقر رسیدیم و قرار شد اتراق کنیم. اگه فکر کردی غیر از من کسه دیگه بود که وسایلو از تو ماشین پیاده کنه باید بگم سخت در اشتباهی 
بعده این همه ماجرا حالا چی میچسبه؟ شنـــــــــــــا
پیش به سوی دریا
فقط نمیدونم چرا با لباس پریدم تو دریا؟؟!!! کسی نمیدونه ![]()
شب تا سرمو گذاشتم رو بالش نفهمیدم چی شد فقط چند بار شست پسر خالم خورد تو صورتم از خواب بیدار شدم همین!!!
صبح با کلی ذوق از خواب پا شدم هنوز نمیدونستم چه خبره. داشتم واسه خودم سوت
میزدم که صدای خالم منو به واکنش واداشت -----> کی این کارو کرده؟
گلاب به روتون پسر خالم که در همسایگی من خوابیده بود خراب کاری کرده بود. شانس آوردم سند به اسم من نخورد![]()
بعد صرف صبحانه شوهر خاله گرامی پیشنهاد داد بریم بیرون تفریح٬ ما هم گفتیم : بزن بریم به سرعت برق و باد ![]()
یه جایی رفتیم که پژو ۴۰۵ گیر نمیومد!!! فکر کن ما با اون ماشین قراضه چه جوری بین اونا خودنمایی میکردیم. از همه بدتر موقع برگشت بود. شوهر خاله گرام تمام تلاششو برای روشن کردن ماشین به کار بست ولی...
ظاهرا از اولم قرار نبود روشن شه. همه به اتفاق به توپول نیگاه میکردن.
یالا یالا ما هل میخوایم یالا ... ![]()
منم ادعای زورم میشد و ....
بعد ۱۵ دقیقه این کارو کردم -------------->
تسلیـــــــــــــــم
تشویق ها همچنان ادامه داشت تا اینکه بالاخره روشن شد.
حالا شانس آوردم ماشینو تو یه زمین بیضی شکل پارک کرده بودیم که بی شباهت به پیست نبود. دور پیست هل میدادم.

پاستیل۱ : چون داره طولانی میشه باقیشو به صورت خلاصه مینویسم.
پاستیل۲: شب ادراری های پسر خاله ادامه داشت البته به مدت ۳ شب. بعدش تصمیم گرفتیم برگردیم
پاستیل۳: تو راه برگشت خوردیم به تور بین المللی اتومبیل رانی خانواده.
فقط نمیدونم چرا عکس ما حرکت میکردن. ما درست میرفتیمااااااااا ![]()
نکته جالب اینجا بود که همه بهمون چراغ میدادن ![]()
پاستیل۴: خیلی جاها دوست داشتم داد بزنمو بگم
ولی...
پاستیل ۵: زن دایی جون تولدت مبـــــــــااااااااااااااااااااارک ![]()
نوشته شده توسط تپل ( توپول) در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387
کپي برداري از مطالب وبلاگ توپول فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by shabedarya.blogfa.com
Design This Web By MeYs@M @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM
نوشته شده توسط تپل ( توپول) در شنبه هشتم تیر 1387
لينك مطلب